به ازای هر نفری که با دعوت شما در منظوم ثبتنام میکنند 20 امتیاز میگیرید.
لینک دعوت:


کارگردان: سعید روستایی
رای کاربر: 8
خانوادهای در تدارک مراسم عروسی دختر خانواده، سمیه، هستند؛ اما اتفاقاتی روابط خواهران و برادران را سرد میکند که درنهایت باعث ماجراهایی میشود...

کارگردان: جیمز وان
رای کاربر: 8
راجر و کارولین و پنج بچه و سگشان به خانه نقل مکان می کنند ولی درست موقع ورود سگ و بچه ها به دلیلی نا مشخص وارد خانه نمی شوند...

کارگردان: جیمز وان
رای کاربر: 8
یک زن و شوهر که به نوعی محقق مسائل ماوراطبیعه هستند درباره قتل هایی در خانه ای واقع در امیتی ویل تحقیق می کنند که واقعا آیا حضوری ماورا الطبیعه مسئول این قتل ها است یا خیر...

کارگردان: مانی حقیقی
رای کاربر: 7
دوم بهمن ماه ١٣٤٣: یک شورلت ایمپالای نارنجی رنگ از قبرستانی باستانی میگذرد و به سمت کشتیِ به خاک نشستهای میراند. داخل کشتی یک زندانی تبعیدی حلق آویز شده که روی دیوارهای کشتی خاطرات روزانهاش را نوشته بوده است. آیا این نوشتهها به کارآگاه بابک حفیظی کمک خواهند کرد تا بفهمد چرا سالها است هیچکس مرد...



کارگردان: مصطفی کیایی
رای کاربر: 7
پشت هر آدمی یه داستانی هست و پشت هر داستانی یه آدم، بهتره قبل از هر قضاوتی یکم صبر داشته باشیم...

کارگردان: الخاندرو گونسالس اینیاریتو
رای کاربر: 9
A frontiersman on a fur trading expedition in the 1820s fights for survival after being mauled by a bear and left for dead by members of his own hunting team.

کارگردان: وحید جلیلوند
رای کاربر: 6
کاوه نریمان یکی از پزشکانِ پزشکی قانونی در محل کارش با جسدی مواجه میشود که وی را پیش از این میشناخته است.

کارگردان: احسان بیگلری
رای کاربر: 8
خسرو نام پسر جوانی است که به بیماری اختلال دو قطبی مبتلا است و برای درمان این بیماری مجبور شده چند هفتهای در خانه برادر بزرگتر خود به سر ببرد...

کارگردان: پیمان معادی
رای کاربر: 5
در بحبوحهی جنگ ایران و عراق در سال۱۳۶۷، تهران بیوقفه بمباران میشد. عشق، محبت، امید، زندگی و ترس از مرگ را در روزهای پر اضطراب آن زمان برای مردمی که درگیرجنگ بودند از بین میبرد. اغلب عشق به سختی درک میشود اما مرگ واقعیتی است ترسناک. "بمب؛ یک داستان عاشقانه" نشان میدهد که عشق و امید چطورحتی در...

کارگردان: سیدمحمدرضا خردمندان
رای کاربر: 6
همیشه همینجوریه! آخرین بار هوا ابر شد. باد گرفت. درختا داشتن از جا کنده میشدن. اونقدر بارون شدید شد که سیل شهرو گرفته بود. پرندهها دور و بر لونه هاشون جیغ میکشیدن. یکی از بچهها قسم میخورد خودش دیده خورشید یکی دوبار نورش کم و زیاد شده....