دو مرد جوان (امین و آکوان) یک بارسا، یک دایره، هر دو کارشناس حرفه ای هستند. آنها با کشتی به شهر دور افتاده می روند. شهر دارای صنایع و صنایع دستی محدود است و به همین دلیل یک بازار خوب برای کار است. آنها تصمیم می گیرند که یک زندگی جدید را شروع کنند. امین سخت تلاش می کند و موفق به کنترل تولید و فروش توزیع صابون می شود. او ملاقات با یک پسر، Farbod، که همراه او در داستان است. امین با فیروزه (مادر فبارود) ازدواج می کند و دوباره فروشگاه معتبری را به ارث برده است که از پدر فابود است. خانواده آنها از سه نفر در میان مردم و دادگاه حاکم شهر با سختی کار می کنند. اکوان درآمد و شهرت خوب خود را برای حرفه اش پیدا می کند، و او به زودی به دلیل توانایی او برای همکاری و زبان خود، موفق می شود. همانطور که حسادت را با رقابت ترکیب می کند، با فریبرز، یکی از فروشندگان سودآور و حریص که از توزیع بازار صابون به آمین رنج می برد، مخالفت می کند. به منظور غلبه بر اعتبار امین در مقابل حاکم، اکوان طرح شیطانی علیه زندگی حاکم را طرح می کند اما در نهایت خود را در توطئه و طرح نادرست به دام انداخته است تا سود بیشتری به دست آورد و برای شکست دادن امین.