چندین معلم در کنار کوهستان کردستان، در کنار مرز ایران با عراق، تخته سیاه را حمل می کنند و به دنبال کسانی هستند که می خواهند تحصیل کنند. اما هیچ کس علاقه مند به یادگیری نیست. آنها صدای یک هلیکوپتر را پراکنده می کنند، به طوری که فقط سعید و ربکا باقی می مانند که به ایمان خود متعهد هستند. برای کودکان قاچاق کالا از عراق و مردان پیر که می خواهند به مرز بروند، تلاش و تأکید آنها بر دانش، بی فایده است. سعید با گروهی از مردان قدیمی باقی می ماند. یک زن جوان در میان آنها نامیده می شود که Halaleh که دارای فرزند است و به آنها Saeid متاهل است. او تخته سیاه را به عنوان یک هدیه ازدواج به او می دهد. او همچنین تلاش می کند تا او را تدریس کند، اما او شکست می خورد. سرانجام، سایید هالا و فرزندش را به مرز می برد، طلاق می گیرد، و آنها را برای همیشه ترک می کند. اما تخته سیاه او باقی می ماند.