سالهاست که نایاز قبول عدم حضور مادرش را که از زمان طلاق پدرش خارج شده است، رها کرده است. نیازی یک زندگی آرام و ساده با پدرش، موحد، استاد فلسفه دانشگاه تبريز است. مهم ترین چیز در زندگی نیازی است که توسط یکی از دانش آموزان پدرش، حدیجه، توسط یکی از دانش آموزان تدریس می شود. نایاز می آموزد که این ابزار را با شور و شوق بسیار سرگرم کند و حتی یک کنسرت داشته باشد ... در این زمان او نامه ای از مادرش دریافت می کند که از سفر او به ایران و دیدار تنها دخترش خبر دارد ... خلوت در خانه اش فقط پایین می رود و Movahhed احساس خوبی نمی کند، اما هیچ جایگزینی وجود ندارد. این واقعیت است که آنها باید با آن برخورد کنند. یک تصادف باعث می شود همه چیز پیچیده به هنگام ورود مادر. نیازی مغز پس از یک تصادف مرده است و پدر و مادرش تصمیم خود را برای زندگی خود دارند. در نهایت، آنها تصمیم می گیرند قلب دختر خود را به هدیه بفرستند، دخترشان بسیار دوست داشتنی است و اکنون از بیماری های قلبی رنج می برد.